تبليغاتX
+ بچه



























+ بچه


سمیرای عزیزم همون طور که دوست دارم همیشه شریک شادی هات باشم و تو رو تو اوج ببینم الآنم تو غمت میخوام بگم که تنها نیستی هر چند ازت دورم و اونجا نیستم اما دلم پیشته اگه می بینی ساکتم بخاطر اینه که میدونم الآن خیلی حوصله نداری . فقط قول بده مواظب سلامتیت باشی این جوری بابابزرگ هم حتما خیلی خوشحال تره ...
نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:51 PM توسط نیلوفر| |

 

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از  
بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را ( براي  
كمك كردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت  
كرد( زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از  
صاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!.

مرد به قصد فرار به كوچه‌اي دويد، بن بست  
يافت. خود را به خانه‌اي درافگند. زني  
آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار  
حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز  
در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه  
خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز  
شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي  
نيافت، از بام به كوچه‌اي فروجست كه در  
آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر  
بيمارش را به انتظار نوبت در سايۀ ديوار  
خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود  
آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. «پدر  
مُرده» نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!.

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با  
يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش  
افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش  
كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع  
متعاقبان پيوست!.

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را  
به خانۀ قاضي افگند كه «دخيلم» (پناهم  
ده)؛ مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه  
خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارۀ  
رسوايي را در جانبداري از او يافت: و چون  
از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به  
درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد. گفت: اين مسلمان يك  
چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.  
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه  
بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز  
نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!  
و چون يهودي سود خود را در انصراف از  
شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش  
كرد!.

جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين  
مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد،  
هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.  
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش  
حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است.  
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير  
همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي،  
چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!. و  
جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود،  
به تأديۀ سي دينار جريمۀ شكايت بي‌مورد  
محكوم كرد!.

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت  
بار افكنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامي  
جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.  
حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش  
(عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست  
رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!.  
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال  
مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به  
جانب در دويد.

قاضي آواز داد :هي! بايست كه اكنون نوبت  
توست!. صاحب خر همچنان كه مي‌دوید فرياد  
كرد: مرا شكايتي نيست. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند

" خر من از کره‌گي دُم نداشت "



* تبريك وي‍ژه :

زهرا جوووووونم (ناهيد) ، آقا مهرداد عزيز ، جشن قشنگ وصالتون

 مبارك . اميدوارم هميشه كنار هم خوشبخت باشيد .

غ وبلاگ عروس خانوم ..................................... اوبلاگ آقا داماد

 

نوشته شده در سی و یکم تیر 1390ساعت 3:38 AM توسط نیلوفر| |

 

روی سرزمین نامه ت حرف " ت " کرده قیامت

ت مثل تو مثل تردید

ت مثل آخر طاقت

مثل تنهایی مثل تب

مثل آخر خیانت !

عزیزم نقطه ته خط

برو با خیال راحت ...!

 

نوشته شده در یکم خرداد 1390ساعت 0:1 AM توسط نیلوفر| |

 

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات

 زنايش با تو برابر...  

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

 چهار همسرهستي ....

 براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است وتو هر زماني بخواهي به

 لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه

 نمي شوي...   

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد ميكشد و تو نگراني

 كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
   

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

 

 " دکتر شریعتی "


 

نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 4:0 PM توسط نیلوفر| |

 

سلام بچه ها

آدم سال نو رو با تاخیر تبریک بگه بهتر از اینه که اصلا تبریک نگه نه ؟؟!

پس سال نو مبارک

اینم هفت سین امسال من البته از نوع باستانیش  :

 

هفت سین 90

 

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 10:10 AM توسط نیلوفر| |