تبليغاتX
+ بچه






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


+ بچه

 

زنگ خانه ام را که می زنی اندکی صبور باش !

بگذار تا نقابی بر صورتم بزنم تا بتوانم تو را فریب بدهم ...!

می دانم که بی نقاب هیچ کاری از پیش نمی برم

کمی آهسته تر در بزن تا که وجدان خواب من بیدار نشود

بی وجدان راحت تر بر تو می تازم ...

از در که وارد می شوی تعجب نکن !

تو در هر روز با یک چهره از من روبرو می شوی ، درکت میکنم این تعدد چهره به لطف نقاب های زیادی است که بر صورتم زده ام !

زنگ خانه ام را که می زنی مِن بعد ... بیشتر صبور باش !

روز به روز برای فریب تو باید نقاب عمیق تری بزنم ...

برای خالی کردن زیر پای تو به ابزار نیاز دارم !

آنها را هم میخرم !

برایت دروغ می بافم ...

تهمت می زنم ...

حرمتت را می شکنم ...

برای اینکه عقده ی نرسیدن به تو را از دل بیرون کنم ، به تو انگ می زنم ، افترا

 می بندم ...!

و میدانی ؟...

آرام زیر نقاب لبخند می زنم ...

آرام ...

    آرام ...

        آرام ...

مبادا که وجدان خواب من بیدار شود !

 

                                                                       منبع :ماهنامه مونامه

 

///

 

+نوشته شده در دوم مهر 1388ساعت0:29 AMتوسط نیلوفر | |

 

مداد رنگی ۲۴ رنگ Faber-Castell  یهو

16000 تومن ناقابل ( البته به دلایل مشخص !!!  ) رفته رو قیمتش ! ( یعنی

36000 بوده حالا شده

52000 )

با این اوضاع ما داریم میزنیم تو سر خودمون اونوقت ببین بعضی ها چه کارایی با مداد رنگی هاشون میکنند ! 

مردم پول دارند دیگه !!!

 

پس نتیجه میگیریم با مداد رنگی  کارای دیگه ای هم میشه انجام داد ! ( قابل توجه سمیرا  )

 

گروه مرجان ملودي

گروه مرجان ملودي

گروه مرجان ملودي

.

.

.

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب

  


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت8:45 PMتوسط نیلوفر | |

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتندببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود !

 

+نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1388ساعت7:32 PMتوسط نیلوفر | |