+ بچه

 

سلام دوست جونای خود خودمممممممممممممممممممممممممم

حالتون چطوره ؟؟؟

اول جا داره از همتون تشکر کنم که اومدید به جشن تولدم و خلاصه حسابی شرمنده کردید    ببخشید که دیر اومدم ............... هر چی میکشم از دست این درسهاست ! ( البته من چیزی نمیکشم هااااااااااااا    )

داشتم وسایلمو یه ذره زیر و رو میکردم   ........... یه دفعه یه چیزی دیدم که گفتم واسه پست جدیدم اینو بذارم .......

یادمه یه کتاب دو ـ سه سال پیش خونده بودم به اسم نامه های بچه ها به خدا ۲ ...... 

بعد من بعضی از اون نامه هایی رو که بچه ها برای خدا نوشته بودن و خوشم اومده بود واسه خودم نوشته بودم یه جایی ........

میخوام واسه شما هم بذارمشون ...........  خیلی بانمکند .........  ببینید بچه ها چه جوری در مورد خدا فکر میکنند  ........

 

جیم ۹ ساله : تو چه کسی را عبادت میکنی ؟! اگر عبادت نمیکنی بهتر نیست که به من اجازه بدهی از انجام این کار خلاص شوم ؟!!! .......

دکتر تونی ۱۱ ساله : خدای عزیز چطوری ؟ شنیدم که سرما خوردی ....   نگران نباش ما آدم ها داریم روی دارویی برای معالجه ی این بیماری کار میکنیم .... 

عاشق تو تینا ۷ ساله : خدای خوب و عزیز من به تو احساس نزدیکی میکنم   ... ما مثل اعضای یک خانواده هستیم ... شاید بتوانیم با هم ازدواج کنیم    و این پیوند رو مستحکم تر کنیم ... 

با تمام عشق سیندی ۸ ساله : خدای عزیز مادربزرگم سال پیش فوت کرد ... مادرم میگوید که او پیش تو آمده لطف میکنی این پیغام رو به او بدهی ؟ .....  مادربزرگ ! من درسهایم را خوب میخوانم و در مدرسه با پسری آشنا شدم و قرار است با هم ازدواج کنیم !!!!!!!! 

سین ۱۲ ساله : خدای عزیز .... از اینکه پدر و مادر و خواهرم آنیتا و پدر بزرگ و مادربزرگ به این خوبی به من دادی متشکرم ...   آنها واقعا مهربان و فوق العاده اند ...اما در مورد برادرم فیل  نتوانستی ....... تو را می بخشم فکر میکنم در مورد او نتوانستی کارت را تمام کنی ........

استانلی ۸ ساله : خدای عزیز برای خواهرم یک بلای اضافی داری ؟!   مثل بلایی که سر مصری ها آوردی ....... او خیلی احمق است !!!!!!

رفیق تو گرگ ۱۱ساله : خدای عزیز ... توی مدرسه یاد گرفتم که تو می توانی از کرم ابریشم پروانه بسازی ... بنظر من این کارت محشر است .... برای خواهرم چه کاری می توانی بکنی ؟   او زشت است !!! لطفا به پدر و مادرم نگو که من این را برایت نوشته ام ....

لورا ۷ ساله : خدای عزیز احساس میکنم عیسی از دوستان من است ... چون او دوست تو هم هست پس من و تو هم با هم دوست هستیم ... درست است یا نه ؟ یک موقع بیا با هم بازی کنیم !!!   تو همه ی اسباب بازی هایت را بیار من هم همین کار را میکنم آن وقت ببینیم کدام یکی اسباب بازی بیشتری داریم .

جان ۸ ساله : خدای عزیز ...... خدای مجازات کننده .... اصلا دوست ندارم باعث زحمتت بشوم اما پسری هست که اسمش بیلی فورت است او بدجنس است  و همیشه مرا اذیت میکند    او میخواست دستکش های مرا بدزدد . میشود سر به نیستش کنی ؟!!!   ببخشید که مزاحم شدم ....

رفیق تو چارلز ۹ ساله : خدای عزیز نظرت راجع به فیلم هایی که در عید پاک درباره ی تو پخش می شود چیست ؟  بنظر من که خیلی لوس و بی مزه اند !!!!

جین ۱۱ ساله : خدای عزیز تو ریاضی را اختراع کردی تا حیوانات کشتی نوح را بشماری ؟ هنوز هم به آن احتیاج داری ؟!!!

دیوید ۹ ساله : خدای عزیز فکر میکنم موقعی که آدم و حوا و دیگران را از باغ بهشت بیرون کردی مدرسه را هم ساختی !  حتما آن موقع خیلی عصبانی شده بودی ....

تیمی ۱۰ ساله : خدای عزیز ما خوانده ایم که تو بته ای را آتش زدی بدون اینکه از کبریت استفاده کنی ! چه عالیییییییییییییی !!!!  کاش همین کار را با مدرسه ی ما میکردی !!! جدی میگویم !

با عشق آندریا ۶ ساله : خدایا من دختر قشنگی هستم ...  خوشحالم که پسر نیستم ... آنها زشت هستند ...    فقط عیسی زیبا بود . 

تیمی ۹ ساله : خدای عزیز همه ی دخترها عوضی هستند !!!  غیر از مادر من ..... دوستت دارم ....

اریک ۱۱ ساله : خدای عزیز هوای میشیگان را انقدر سرد کردی چون فکر میکردی ما تحملش را داریم ؟ یا میخواستی شوخی کنی ؟ بنظر من که خنده دار نیست !!! 

کارولین ۱۱ ساله : خدای عزیز .... حالا که داری به من گوش میکنی میخواستم اگر میشود یک جفت کفش ورزشی مارک  " ریبورک  " هم برای کریسمس برایم بفرستی !!!      متشکرم .... دوستت دارم ...

با عشق مارگات ۱۲ ساله : خدای عزیز بمب اختراع آنچنان خوبی نبود .... شاید بهتر باشد آنرا جمع کنی !!!!! 

با عشق بروک ۶ ساله : بابانوئل عزیز ..... من میخواستم برای خدا نامه بنویسم اما شنیدم که تو مسئول اسباب بازی ها هستی !!!!!!!  با عشق    .........

لوریسا ۶ ساله : خدای عزیز که در آسمانی ..... از اینکه به برادر دو ساله ام کمک کردی که دیگر توی شلوارش دستشویی نکند از تو ممنونم .... تمام خانواده نفس راحتی کشیدند . متشکرم

 

ببخشید که طولانی شد  ...... آخه نمیدونم دیگه کی بتونم دوباره آپ کنم .......

فقط یه چیزی.... درسهاتون رو جدی بگیرید(پیام اخلاقی )  واسه منم دعا کنید .... باشه ؟

راستی اگر دوست داشتید میتونید تو نظر سنجی sms ای که راه انداختم شرکت کنید ...... همون سمت چپ پایین کنتور وبلاگ میتونید ببینیدش ..........

 

مواظب خودتون هم باشید ................ فعلاُ      

نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:0 AM توسط نیلوفر| |